|
|
|
|
|
سلام بر كودكان دلبندم اميدوارم منو بشناسيد، تو اين مدت كه نبودم كلي اتفاق برام افتاد يكيش مسافرت به سواحل مشهد همراه خاله ها و ايناشون بود به دو دسته تقسيم شديم ما با خاله بزرگه و دخترخالم سحر جاي هيچ كس خالي نبود چون جا كم ميومد! شب اول به صلح و دوستي نسبي گذشت نسبي بودنش هم به خاطر اينه كه در نيمه هاي شب بود كه من داشتم پادشاه نمي دونم چندم رو مي ديدم كه يه هو اين سحر خانوم موهاي منو كشيد! بيچاره بچه انگار يادش رفته بود به دخترخالش شب بخير بگه و سعي كرده بود اين عمل رو جبران كنه! منم كه مظلوم تا صبح مشغول جيغ و داد بودم كه مبادا كسي فكر كنه من زبون ندارم! اين شد كه من تصميمات خبيثي در مورد سحر گرفتم! فردا صبح بعد از زيارت امام رضا ، راهي كوه سنگي شديم. همه ي خاله ها در پايين كوه مستقر شده بودند و من و سحر و يگانه به سمت قله هاي بلند و پر برف كوه سنگي صعود كرديم. من با دوربيني كه به زور از ريحانه پس گرفتم تصميم گرفتيم براي اينكه عكسامون يخ نشه يه ذره توش همديگرو محكم مورد نوازش چك و لگد قرار بديم كه ناچاراً پاي گاز و .... هم وسط كشيده شد. بعد منو و سحر هنرنماييمون گل كرد و شروع به احداث پل روي رودخونه كرديم. آبجي كوچك نيز ار ما عكس مي گرفت كه هر عكس نزديك به نيم قرن طول مي كشيد. كه در همين موقع ها بود كه ما نيز كمي خيس شديم. بعد از عكس اين بچه يعني همون يگانه تصميم گرفته بود كه مارو خيس كنه كه از جايي كه بخت با ما يار بود دستش پيچ خورد و تكيه گاهش از بين رفت و با كله وارد آب شد. بعد از ناهار دوباره زيارت كرديم و اومديم كه لالا كنيم. وقتي همه خواب بودند منم تصميم گرفتم كه كار سحر رو تلافي كنم. بنابراين بطري آب را برداشته و روي سر و صورت سحر كه داشت در خواب و رويا به سر مي برد خالي كردم. سحر كه از خواب پريده بود كلي جيغ زد و عفت كلام رو كنار گذاشت و ناجوانمردانه به من چند تا حرف بد زد. و مرا بي ادب خطاب كرد. ديگه سعي كرديم بعد از اون اتفاق كمتر شهرستاني بازي در بياريم و متمدن شديم تا برگشتيم به خونمون. پ.ن.د (١): بهتر نيست وقتي ميريد مسافرت تنها بريد؟ پ.ن.د(٢): راستي من كلاس تكواندو ميرم از تابستون امسال و قراره همين روزها كمربند مشكي بگيرم پ.ن.د(٣): اين آجيمونم ميره كنگ فو ...خداي انگار ورزش قحط بوده، حركاتهاشون مثل انسانهاي معلول ميمونه! پ.ن.د(٤): پايان
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:5 توسط عرفانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام منم نگو نمیشناسیم که اعصاب ندارم! بابا منم...من....عرفانه! بعد از مشکلات زیاد و سر و سامان دادن ریحانه تصمیم به نوشتن گرفتم. ریحانه داره میره! رضا داره میاد! اصلا اینا رو ولش تابستونو بچسب و اوقات فراغت بنابراین اینجانب هفته ای 3 روز کلاس فتوشاپ چند قرن پیش خانه ی سحر اینا: بیکار بودیم پا شدیم لشکرمونو آماده باش دادیم بریم خونه ی خاله.... رفتیم و کلی بازی کردیم و بستنی خوردیم البته سحرمون یه ذره زیاد درس میخونه اصلا روابط اجتماعی نمی دونه چیه! نمی دونه با یه دختر ژاپنی سر ناهار بغل دست هم نشسته بودیم که سحر بی جنبه توی ظرف ناهار من یه تربچه انداخت... ...معلوم نیست هر چند قرن یه بار یه آدم از اونجا رد میشه..خوب حق داره دیگه خدا این جوریش کرده! منم برای تلافی در مقابل رفتار سحر نمکدونو خالی کردم توی غذاش که کم کم کار بالا گرفت و کل اشیائ درون سفره به بشقابهای ما دوتا منتقل شد! بعد از ناهار یه کم خوابیدیم . بعد رفتیم برای عصر توی حیاط بازی کنیم که بابای سحر بستنی گرفت و ما مشغول خوردن بودیم و ریحانه ازمون عکس می گرفت... منو سحر چندتا عکس انداختیم که در یکی عکسها متوجه شدم سحر نیت بدی نسبت به بستنی من داره بستنی مون که تموم شد رفتیم کله هامونو شستیم تا نچسبیم! بعدش بدمینتون ابزی کردیم و سعی کردیم بچه های خوبی باشیم! آخه بعد از ریحانه من دختر بزرگه ی خونمونم! پ.ن.د: ریحانه به زودی میره خونشون و ما راحت میشم! پ.ن.د: من عکاس میشم و قراره دوربینهای ریجانه رو به زور ازش بگیرم! پ.ن.د: اصرار نکنید این قدر که من تند تند آپ کنم! بابا تایپ کردن سخته!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:34 توسط عرفانه
|
|
||
|
|
|
|
|
>< توجه>< من کم بیارم توی مطلب نوشتن؟ عمری، داداش با عرض تبریک نه ببخشید تسلیت به داماد گلم (ره) یعنی همون داداش کوچولوی جدیدم به مناسبت ازدواج با عروس گلم (ره) یعنی همون ریحانه خانم ؟!( چون اصرار می کنید و منم دلم نمیاد همه تونو از نوشته های دلنواز و زیبای خودم محروم کنم آپ میکنم دست بزنید
تيتر(۱): عروس خانم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟ اون شب هرچي فك و فاميل داشتيم عروس گلم ۳ ساعت قبل از مراسم پاشد ولي بعدش ننشست كه ما هم كه از صبح داشتيم مي مرديم از بس ازمون بيگاري كشيده بودن متاسفانه من مجبور شدم كه اتاق خودمو كه از مراكز گردشگري شلوغتر بود جمع كنم البته يه كم هم جور ريحانه خانم ساعت ۵:۳۰ به خانه بازگشت فرمودند و تازه خانوم يادش افتاده بره دوش بگيره دقيقا دقيقه ي ۹۱ بود كه از حمام خارج شد و دقيقا دقيقه ي ۹۲ بود كه خانواده ي آقاي داماد به منزل ما وارد شدند.....(دست بزنيد) بالاخره همه در جاي خويش مستقر شدن و يگانه و خواهر آقاي داماد كه هم سن يگانه ي مائه به اتاق ديگري رفتند كه بازي كنن... نزديكهاي اذان بود و ريحانه مشغول بود براي طراحي دكور سفره ي شام و بقيه هم داشتن در مورد اين كودك دلبند من تصميم مي گرفتند سپس عروس خانوم در همين حين كه انگشتر دست ريحانه فقط همين كه ريحانه خودش پاشد و دوربين رو از من گرفت و عكساشونو خودش گرفت يعني هركي آقا داماد رو ماچ مي كرد بالاخره كه ماچ بازي تموم شد اونا شب كه رفتن ما مونديم و يه عالمه مهمون خودي و شامشون كه خيلي هم خوش گذشت و جاي هيچ كدوم از شماها خالي نبود. بدين ترتيب بله برون تموم شد.
تيتر (۲): محبتهاي آقا داماد نسبت به خواهر بيچاره و بي دفاع من (الهي بميرم براش) ( جدي نگيريد
اين ريحانه خانوم ما چد روزيه كه دچار قلم شدگي پا شده چونكه آقاي داماد يه روز كه سوار موتور بودن با هم تاكيد مي كنم از روي قصد بوده بيچاره عروس گلم نمي تونه راه بره پاش يه عالمه سوخته كبود شده درد مي كنه به قول خودش قانقارياس بايد قطعش كنه هرچي باشه دكتره بله به اين صورت بود كه خانوم دكتر ما توسط همسرش مورد ضرب و شطم شديد قرار گرفت هنوز هيچي نشده دست رو خواهر من بلند مي كني؟ كار خوبي مي كني
پ.ن (!):بالاخره دو مرغ عشق كه در قفس هايي جداگانه محبوس بودند به يك قفس مشترك رسيدند كه در اين قفس تو سر و كله ي هم بزنن. پ. ن (۲): توي اين چند وخته كه داماد دار شدم پ.ن(۳):راستي آقا دامادهاي شما هم به فكر امتحاناي شما هستن؟ امان از اين دامادهاي لوس امروزي پ.ن(۴): نامرد خودتي، چرا تهمت مي زني؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 12:50 توسط عرفانه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 21:25 توسط عرفانه
|
||
|
|
|
|
|
حمله ی لشگری کشوری به خونمون مامان خاله اینا ( خاله بزرگه با فرزندان که شامل سحر و سهیل و امید بودند و خاله وسطی با دخترش و خاله کوچولو ) و دایی کوچولو و مامان بزرگها رو به صرف افطار و شام دعوت کرده بود. از صبح زود روز جمعه بیگاری کشیدن از ما شروع شد! مامان پدر قبل از ظهر اومد و با کمک ریحانه شروع کردند به آشپزی...مامانی از تجربیاتش به ریحانه می گفت و بچه مون زود اجرا میکرد و یه غذای جدید خلق می کرد... از اون ور من بدبخت هنوز گیر جمع کردن اتاقم بودم( آخه هنوز شام با پدر بود ولی افطار با خانومهای خونه ساعت 2 قرار بود خاله کوچولهه بیاد کمک ریحانه و بعد از تشریف فرمایی ایشون خاله بزرگه و ایناشون اومدن! ریحانه می دوید من می خندیدم فکر نکنید من دیوونه ام دلیل داشتم برای خنده ام. عروس گلم خلاصه بیچاره بچه ام خودشو کشت تا من تصمیم کبری گرفتم. نزدیکهای افطار ساعت 5 بود که طراحان دکور وارد صحنه شدند تا سفره ی طولانی رو بیندازند و با سلیقه ی نایابشون اونو بچینن. البته خاله کوچولو به بهونه ی ضبط یه برنامه ی مهم خودشو کنار کشید و باز هم ریحانه. منم وردستش بودم ایشون دستور می دادن چی بیار بعد از چیده شدن سفره من تصمیم گرفتم یه چند تا عکس برای بصری کردن خاطره ام بندازم و براتون بگذارم
بر می گردم به سفره ی افطار در زمانی کمتر از یک چشم بر هم زدن تمام دکور سفره به هم ریخت و همه چیز تموم شد طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود ظرفها رو بریزن رو سر من و لی من با تدبیر جا خالی دادم و بازم ریحانه ( البته به علت اینکه دیگه باید یاد بگیره) دست به کار شد. من و سحر هم هی میومدیم و اذیتش می کردیم. سحر دوربین گرفته بود دستش و با ریحانه مصاحبه می کرد. ریحانه هم با چشمانی پر از اشک بهش گفت:" دخترم برو درس بخون که فردا مثل من نشی!" ظرفها که تموم شد دوربینو وصل کردیم به تی وی تا همه ببینن. وقتی به سخنان پر گهر ریحانه رسیدیم کل خونه رفت رو هوا یه چند ساعت به بطالت گذشت و کم کم پدر و پسرها ( امید و دایی کوچولو و سهیل) رفتند رو پشت بوم که غذا بپزن.
ما هم آماده ی چیدن سفره ی شام شدیم. سفره باز با طراحی و تزئینات ریحانه درست شد و بعد شام خوردن آغاز شد.
دوباره بحث شست و شوی ظرفها ...و دنبال بازی من و ریحان. که بالاخره مجبورم کردند من ظرف بشورم. اما باز من در رفتم و به سمت ملاقات ایزدی پیوستم و نماز رو به جا آوردم و این بار سحر قربانی شد. پ.ن.د(!): من هنوز از زیر کار کردن در میرم. پ.ن.د(!!):ریحانه خانوم دکتر شده، از این به بعد هرکی مشکل داره بیاد، خواهرم خودش ضمانت رفتنش از این دنیا رو می کنه!
پ.ن.د (!!!): می خواستم این پستمو در مورد یه چیز دیگه بنویسم ولی به علت اینکه می خواهم زنده بمانم این کار رو نکردم!
پ.ن.د(!!!!): مرسی خاله کوچولو و عمه به خاطر کمک کردن در عکاسی من.
در آخر از ریحانه با وجود اینکه می دونست چه فکری دارم و باز بهم کمک کرد تا عکسهامو بگذارم تشکر میکنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 17:10 توسط عرفانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجشنبه عصر به همراه دایی و پسر دایی (محمدرضا) و خاله و ریحانه و خودم رفته بودیم سرزمین های مادری به صرف شیرینی و شام، یعنی عروسی عروسی دوست خالم بود....شب حنا بندون ما با یه چمدون لباس مهمونی ِخوشگل مشگل رسیدیم خاله م گفت بچه ها الان دیره برای شام اگه بخوایم بریم ما هم که بعد از سالیان دراز گرسنگی منتظر شام حسابی بودیم حالمون گرفته شد نشستیم قرمه سبزی ای که خالم پخته بود و آورده بود خوردیم بعد از شام هم ریحانه، طبق یک اقدام غیر قابل پیش بینی رفت و ظرف شست { شب قبل خونه ی خودمون هم ظرف شست، بگذریم بالا خره ساعت 9 رفتیم حنا بندون توی جمع خانومها بگیر بگیر بود بیچاره ریحانه ، یه دختره اومد گیر داد که پاشو شما هم نانای کن ریحانه مقاومت کرد و در همین حین تمام وقایعی که بر سر فلسطینی های بد بخت میومد برای ما زنده شد هیچ کس نبود به ریحانه کمک کنه...هرچی جیغ و داد هم زد حقوق بشر کمکش نکرد تا اینکه خودش پاشد زودی رفت در دورترین و شلوغ ترین نقطه ی مجلس بعدش چون آقای داماد اومد و ما از دیدن عروس و داماد خسته شدیم (آخه همش چادر سرمون بود) رفتیم تا از توی بالکن خونه ی دوست خالمینا به همراه دخترعموهای خالم و .... رقص محلی آقاها رو ببنیم خیلی قشنگ بود من تا حالا رقص محلی اونجا رو ندیده بودم جشن تموم نشده بود اما ما دیگه گنجایش نداشتیم برای همین برگشتیم خونه برای خواب صبح جمعه --- روز عروسی صبح دایی ام گفت که بادوم های باغ پدربزرگ رسیده برای همین باید بریم اونایی که نزدیک جاده است رو جمع کنیم بیاریم که .... برای همین من و خاله و ریحانه و محمد رضا با هم رفتیم سراغ یکی از باغها و دایی هم رفت سراغ یه باغ دیگه توی باغ ریحانه(چون ارتفاع دوست داره) و محمد رضا رو فرستادیم بالای درختا بزنن بادومها رو بریزن. بعد از کلی بد بختی و جمع کردن بادومها از رو زمین حالا کسی نبود که این همه بادوم رو ببره به مقصد. بیچاره خاله و ریحانه میشه گفت نزدیک به 50کیلو بادوم رو بلند کردن آوردن تا خونه توی اونجا رسمه که ظهر عروسی میگیرن ، برای همین ما گفتیم باز خوبه به عروسی ومهمتر از اون به ناهارش رسیدیم ای دل غافل، دایی که برگشت گفت بچه ها بیخیال عروسی بدوید بریم یه ذره مونده اونا رو جمع کنیم و بیاریم ما هم ساده بودیم گول خوردیم و رفتیم پ.ن.د(!): خیلی خلاصه شد این خاطره ام برای همین بی مزه شد پ.ن.د(!!): توی ماشین ریحانه و خاله بیهوش شدن و تا دو روز از کمر درد داشتن می مردن پ.ن.د(!!!): این یکی ازآخرین سفرهام با ریحانه بود پ.ن.د(!!!!): پ. ن . د تموم شد دنبال بقیه اش نگرد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 22:39 توسط عرفانه
|
||
|
|
|
|
|
اردوی رامسر و دوری از خانه و خانواده ــقبل از سفر قرار شد با دوستام که همه با هم در برنامه ی تابستونی مدرسه شرکت می کردیم بعد شروع کردم به بستن چمدان...باز رفتم زیر تخت ریحانه و اون چمدون خوشگله اشو پیچوندم بعد لوازمات ملزوم رو جمع کردم و راهی سفر شدم ــصبح روز سفر ساعت 7 بود و همه خودشونو به خواب زده بودن منم این قدر که مظلومم دیگه هیچ کس رو بیدار نکردم و با پدرم رفتم به مدرسه ولی تا پامو از خونه بیرون گذاشتم شنیدم که ریحانه گفت :"هــــــورااااا.....راحت شدیم و باید یه جشن بگیریم" بگذریم از این نامردان روزگار رفتیم سفر وقتی رسیدیم هوای اونجا خیلی اذیتم می کرد برای همین به حمام پناه بردم. رفتم برای استراحت سر میز ناهار این بچه های دبیرستانی که از مدرسه ی قبلی ریحانه اینا هم بودن، شده بودن سیندرلا روزهای جدایی از خانواده ی مهربون و ریحانه ی مهربون تر خیلی زود میگذشت من بدبخت می رفتم توی صف تلفن تا به خونه زنگ بزنم تا از نگرانی دربیان ولی تا ریحانه گوشی رو بر می داشت میگفت:" دست از سرمون بر دار دیگه ....بذار به زندگی مون برسیم" اما مامی علاوه بر حرفهای مامان که معلوم بود حفظ کرده ـــروز آخر بعد از شام آخر وقتی برگشتم پیش دوستام ، دیدم که یکیشون دهنش باز مونده داره منونگاه میکنه همه جا ساکت بود و شب سایه ی سیاهش رو پهن کرده بود که یکی زبون باز کرد و گفت :"عرفانه روی سرت....روی سرت ....روی سرت یه ملخه!!!!! بعد جیغ زد و فرار" من موندم و یه ملخ با کلی جیغ و داد هی داد و فریاد که مامان کجایی فایده نداشت هیشششکی نبود تا منو نجات بده داشتم خفه میشدم اینقدر جیغ زده بودم تنها راه باقی مونده این بود شروع کردم به دویدن دور اردوگاه و هرچی روی سرم بود اعم از روسری و چادر و ... همه رو در آوردم و باز می دویدم تا اینکه یکی از معلمان دلسوز اما من نزدیک به چندین ساعت به خاطر اون واقعه ی ناگوار و دلخراش گریه کردم اما از مسابقه ای که همش توش تقلب بود...و کمی نامردی...چون وقتی دوستم میخواست از روی من بزنه بهش نگفتم که این سوالو میخوام درست کنم....وقتی کار اون تموم شد منم جواب سوالو درست کردم و بدین ترتیپ قهرمان ناجوانمردی شدم من نفر اول شدم و یه جایزه ی ناناز گرفتم بعدش هم سوغاتی خریدم برای همه و برگشتم تهران ـــــ دیدار با ریحانه من رسیده بودم خونه اما ریحانه خونه نبود، دیدم به به کیک پختن منتظر بودم ریحانه بیاد وقتی رسید پاگرد آخر من از در بیرون اومدم ریحانه دستاشو باز کرد که بغلم کنه بعدش که رفتیم تو سوغاتیوشو بهش دادم بعدش اونم بهم گفت کاش بیشتر می موندی خلاصه سفر من انگار به خانواده بیشتر خوش گذشت راستی باز می خوام برم سفر اونم شهر کرد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 17:45 توسط عرفانه
|
||
|
|
|
|
|
چند روزی می شد که مامان بزرگ اومده بود خونه ی ما مهمونی... از همون روز هم ریحانه وسط سالن پذیرایی شروع کرده بود به خیاطی کردن ریحانه دو شبانه روز توی اتاق خودشو حبس کرده بود که آخرش هم برای یه دونه صندلی بیشتر رو مبلی ندوخته بود منم هی میرفتم و میومدم روی پارچه ها قدم میزم و جیغ ریحان رو درمیاوردم ریحانه هم میگفت:" اگه میتونی بیا بشین تو بدوز من:"من که ادعای خیاط بودن ندارم!" ریحانه:" بــــــــــــــــــــــــــــــــرو بِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیـرون!!!!" منم با پای مجروحم پا میگذاشتم به فرار که کار بالا نگیره راستی پام از اون روز که با مدرسه رفتیم اردو مجروح شده و باز من بهانه دارم تا بقیه مثل یه مهمون ازم پذیرایی کنن. داستان پام از این قرار بود که توی مسابقه ی 2 در مسافت 1 متر که برای برداشتن ساندیس برگزار میشد تا اینکه اومدم خونه با مامانم راه اوفتادیم بریم واکسن کزاز بزنیم ریحانه هم برای بدرقه کردنم یه حرف خیلی نامردانه زد گفت:" داری میری سر راه برو یه تست بازیگری بده....تو حتما قبول میشی" ترجیه دادم جوابی ندم بهش که دلش نشکنه( چون جوابی نداشتم بدم خودمو ضایع نکردم خوشبختانه اون ساعت روز جایی باز نبود که من واکسن بزنم و بعدش هم جیغ به خونه که رسیدیم مامان بزرگه که خونه ی ما بود در نبود ما گذرش به اتاق من افتاده بود منم گفتم هرجور راحتید آخه دیگه تهدید برام عادی شده آخه خودش هر روز اتاقشو مرتب میکنه خلاصه مامان بزرگ هی اصرار میکرد که من برم زندگیمو جمع کنم و منم هی انکار و زیر آبی و آی پام درد میکنه .و از این چیزها راه انداخته بودم تا اینکه قدرت های روزگار بر من چیره شدند و من رفتم که اتاقمو جمع کنم البته برای اینکه کسی نفهمه من توی اتاق به جای جمع کردن مشغول خوردن میوه و .... هستم
>< ورود ممنوع >< به دلیل همون...
""""""""""""""""""""""""""""""""""
پ.ن.د(!): به گفته ی ریحانه یه ساندیس ارزش نداره آدم خودشو براش پر پر کنه!!!
پ.ن.د(!!): سعی کنید حداقل هر وقت مادربزرگ میاد خونتون اتاقتون مرتب باشه تا با بقیه مقایسه نشید
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 18:40 توسط عرفانه
|
||
|
|
|
|
|
شب بود من طبق معمول پای تلفن بودم و ریحانه هم تازه از کلاس اومده بو.د توی آشپزخونه داشت با مامان صحبت میکرد که باز ما صدای جیغ و داد یگانه خانم رو شنیدیم بچه زده بود زیر گریه که "مامان من یه سوسک رو زیر کردم" من که جنبه ی دیدن سوسک ندارم تلفونو زود قطع کردم و به پناهگاهی مقیم شدم ریحانه و مامان شروع کردن به گشتن.....مامان میگفت بچه یه دقیقه گریه نکن بگو کجا رفت این سوسکه اما یگانه هنوز در حال گریه کردن بود و میگفت پام کثیف شد سوسک از روی پام رد شد و ....تا اینکه زبون باز کرد و گفت سوسکه داشت میرفت توی آشپزخونه با شنیدن این حرف ریحانه که توی آشپزخونه بود پرید بالای صندلی مامان هرچی گشت اثری پیدا نکرد چند دقیقه ای گذشت همه به حالت آتش بس رسیده بودیم که من سوسکه رو دیدم و شروع به داد و بیداد کردم یگانه باز زد زیر گریه مامان موند تنهای تنها با یه سوسک بالدار که هی برای ما توی اتاق حرکات موزون نمایش میداد مامان میدوید من جیغ میزدم تا اینکه سوسک به اتاق ریحان نزدیک شد و اونم صداشو به ما پیوند داد حالا مامان میگفت یکیتون بیاد به جای جیغ زدن بگه این کجا رفت کسی گوش نمیداد که تا اینکه ریحانه به حکم بزرگ بودنش اومد به یاری مامان یه صندلی با خودش آورد توی حال هرجا میرفت میگذاشت زیر پاش تا سوسکه مزاحمتی براش ایجاد نکنه """""""""""""""""""""""""""""""""""""" پ.ن.د(!): از سوسک نترسید پ.ن.د(!!): ریحانه ها هم از سوسک میترسن گرچه همیشه میگن سوسک که ترس نداره پ.ن.د(!!!):جیغ زدن میتونه به کشتن سوسک کمک کنه
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 18:22 توسط عرفانه
|
||
|
|
|
|
|
دیشب وقتی خاله وریحانه قرار گذاشتند که صبح روزبعد( یعنی امروز ) به حرم شاه عبد العظیم برن، منم طبق معمول خودمو وسط انداختم بعدشم با کمال همون سه نقطه تمام شبو بیدار موندم صبح فرا رسید . منم چند تا ساعت ر و زنگ گذاشته بودم اما هیچ فایده ای نداشت اما ریحانه حس خواهرانه اش گل کرد و من رو بیدار کرد ما رفتیم و از زیارت برگشتیم البته با اعمال شاقه(بدون صبحانه ) منم که طاقت گرسنگی ندارم توی راه ضعف کردم برای اینکه اهل منزل دچار سکته نشن رفتم تا نون سنگک بخرم . وارد نانوایی شدم نون رو تازه از تنوربیرون آورده بودن منم به علت گرسنگی عجله داشتم دستمو روی سنگ نون گذاشتم انگشتمو گذاشتم توی یه استخر آب و هرجا میرم اونم دنبال خودم می برم. پ.ن.د(1): هرجا که خواهر نازنازی...میای بریم با هم بازی پ.ن.د(2): برای فرار از کمک به دیگران در امور مملکتی]خانه[ راههای بسیاری وجود دارد که می توان با استفاده از خلاقیت، هرکدام را به سلیقه ی خویش انتخاب نمود پ.ن.د(3): پ.ن.د تموم شد، دنبال بقیه اش نگرد!
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:30 توسط عرفانه
|
|
||