تبليغاتX
آهنگ خفتن حرفی نمی گوید!
 

سلام بر كودكان دلبندم

 اميدوارم منو بشناسيد،

تو اين مدت كه نبودم كلي اتفاق برام افتاد

يكيش مسافرت به سواحل مشهد همراه خاله ها و ايناشون بود

به دو دسته تقسيم شديم

ما با خاله بزرگه و دخترخالم سحر ، خاله كوچولوئه و اون يكي خاله و يه عالمه جقله

جاي هيچ كس خالي نبود چون جا كم ميومد!

شب اول به صلح و دوستي نسبي گذشت

نسبي بودنش هم به خاطر اينه كه در نيمه هاي شب بود كه من داشتم پادشاه نمي دونم چندم رو مي ديدم كه يه هو اين سحر خانوم موهاي منو كشيد!

 بيچاره بچه انگار يادش رفته بود به دخترخالش شب بخير بگه و سعي كرده بود اين عمل رو جبران كنه!

منم كه مظلوم تا صبح مشغول جيغ و داد بودم كه مبادا كسي فكر كنه من زبون ندارم!

اين شد كه من تصميمات خبيثي در مورد سحر گرفتم!

فردا صبح بعد از زيارت امام رضا ، راهي كوه سنگي شديم.

همه ي خاله ها در پايين كوه مستقر شده بودند و من و سحر و يگانه به سمت قله هاي بلند و پر برف كوه سنگي صعود كرديم.

من با دوربيني كه به زور از ريحانه پس گرفتم  با خودم برده بودم تا از جنايات خود و ديگران عكس برداري كنم.

تصميم گرفتيم براي اينكه عكسامون يخ نشه يه ذره توش همديگرو محكم مورد نوازش چك و لگد قرار بديم كه ناچاراً پاي گاز و .... هم وسط كشيده شد.

بعد منو و سحر هنرنماييمون گل كرد و شروع به احداث پل روي رودخونه  كرديم.

آبجي كوچك نيز ار ما عكس مي گرفت كه هر عكس نزديك به نيم قرن طول مي كشيد. كه در همين موقع ها بود كه ما نيز كمي خيس شديم.

بعد از عكس اين بچه يعني همون يگانه تصميم گرفته بود كه مارو خيس كنه كه از جايي كه بخت با ما يار بود دستش پيچ خورد و تكيه گاهش از بين رفت و با كله وارد آب شد. بعد از نجات اون بچه از آب براي اينكه خشك بشه رفت روي سنگها يه چرت زد و آفتاب خشكش كرد و بعدش برگشتيم به نقطه ي آغاز پيش خاله ها.

بعد از ناهار دوباره زيارت كرديم و اومديم كه لالا كنيم. وقتي همه خواب بودند منم تصميم گرفتم كه كار سحر رو تلافي كنم.

بنابراين بطري آب را برداشته و روي سر و صورت سحر كه داشت در خواب و رويا به سر مي برد خالي كردم.

سحر كه از خواب پريده بود كلي جيغ زد و عفت كلام رو كنار  گذاشت و ناجوانمردانه به من چند تا حرف بد زد. و مرا بي ادب خطاب كرد. حيف با خودم فلفل نداشتم تا بريزم توي دهنش كه ديگه حرف بد نزنه

ديگه سعي كرديم بعد از اون اتفاق كمتر شهرستاني بازي در بياريم و متمدن شديم تا برگشتيم به خونمون.

پ.ن.د (١): بهتر نيست وقتي ميريد مسافرت تنها بريد؟

پ.ن.د(٢): راستي من كلاس تكواندو ميرم از تابستون امسال و قراره همين روزها كمربند مشكي بگيرم

پ.ن.د(٣): اين آجيمونم ميره كنگ فو ...خداي انگار ورزش قحط بوده، حركاتهاشون مثل انسانهاي معلول ميمونه!

پ.ن.د(٤): پايان

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:5  توسط عرفانه  | 

سلام

 منم

 نگو نمیشناسیم که اعصاب ندارم!

بابا منم...من....عرفانه! دختر 16 ساله!

بعد از مشکلات زیاد و سر و سامان دادن ریحانه تصمیم به نوشتن گرفتم.

 ریحانه داره میره!

 رضا داره میاد!

اصلا اینا رو ولش

تابستونو بچسب و اوقات فراغت تصمیم گرفتم برای ادامه دادن راه خواهر مرحوم ناکامم به کلاس عکاسی برم!

بنابراین اینجانب هفته ای 3 روز کلاس فتوشاپ و هفته ای 1 روز کلاس عکاسی میرم تار ریحانه دق کنه!

 چند قرن پیش خانه ی سحر اینا:

بیکار بودیم پا شدیم لشکرمونو آماده باش دادیم بریم خونه ی خاله....

رفتیم و کلی بازی کردیم و بستنی خوردیم

البته سحرمون یه ذره زیاد درس میخونه اصلا روابط اجتماعی نمی دونه چیه!

نمی دونه با یه دختر ژاپنی چطور باید رفتار کنه!

 سر ناهار بغل دست هم نشسته بودیم که سحر بی جنبه توی ظرف ناهار من یه تربچه انداخت... خوب بچه تو داهات زندگی می کنه و با رفتارهای شهر نشینی آشنا نیست

...معلوم نیست هر چند قرن یه بار یه آدم از اونجا رد میشه..خوب حق داره دیگه خدا این جوریش کرده!

منم برای تلافی در مقابل رفتار سحر نمکدونو خالی کردم توی غذاش که کم کم کار بالا گرفت و کل اشیائ درون سفره به بشقابهای ما دوتا منتقل شد!

بعد از ناهار یه کم خوابیدیم . بعد رفتیم برای عصر توی حیاط بازی کنیم که بابای سحر بستنی گرفت و ما مشغول خوردن بودیم و ریحانه ازمون عکس می گرفت... منو سحر چندتا عکس انداختیم که در یکی عکسها متوجه شدم سحر نیت بدی نسبت به بستنی من داره و سعی کرد اونو گاز بگیره که من پریدم توی استخر البته خالی بود! و سحر به دنبالم اومد و چون دید بستنیمو بهش نمی دم اونو تمام مالید روی سر و صورتم و منم قید بستنیمو زدم و همه اش کردم توی موهای سحر و ریحانه پی در پی ازمون عکس گرفت!

 بستنی مون که تموم شد رفتیم کله هامونو شستیم تا نچسبیم!

 بعدش بدمینتون ابزی کردیم و سعی کردیم بچه های خوبی باشیم!

آخه بعد از ریحانه من دختر بزرگه ی خونمونم!

پ.ن.د: ریحانه به زودی میره خونشون و ما راحت میشم!

پ.ن.د: من عکاس میشم و قراره دوربینهای ریجانه رو به زور ازش بگیرم!

پ.ن.د: اصرار نکنید این قدر که من تند تند آپ کنم! بابا تایپ کردن سخته!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:34  توسط عرفانه  | 

 

>< توجه><

من کم بیارم توی مطلب نوشتن؟ عمری، داداش

با عرض تبریک نه ببخشید تسلیت به داماد گلم (ره) یعنی همون داداش کوچولوی جدیدم به مناسبت ازدواج با عروس گلم (ره) یعنی همون ریحانه خانم ؟!(با هم تقسيمش كنيد)

چون اصرار می کنید و منم دلم نمیاد همه تونو از نوشته های دلنواز و زیبای خودم محروم کنم من، بنابر اشك ريزي هاي متوالي و دلتنگي هاي شما كودكان اينجانب

آپ

میکنم

دست بزنید      اوووه اوووه به افتخار عروس(ره) و داماد (ره)

 

تيتر(۱):

عروس خانم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟

اون شب هرچي فك و فاميل داشتيم با تمام اهل منزلشون و لحاف و دشك پاشدن اومدن خونه ي ما (دوست ندارم بگم كدوم شب اصلا به شما ربطي نداره، شلوغ نكن وگرنه بقيه اشو نمي گمااااا...هيس!)

عروس گلم ۳ ساعت قبل از مراسم پاشد ولي بعدش ننشست كه، زنگ زد به دايي كوچولو كه خيلي هم ريحانه ر و دوست مي داره كه الان باد بگم مي داشت با هم رفتن دَدَر... يعني رفتن نمايشگاه دوربينهاي جيجيتال.

ما هم كه از صبح داشتيم مي مرديم از بس ازمون بيگاري كشيده بودن...هيچ سازمان يونيسفي هم نبود بياد از كودكاني چون من دفاع كنه كه كار نكنم...

متاسفانه من مجبور شدم كه اتاق خودمو كه از مراكز گردشگري شلوغتر بود جمع كنم البته يه كم هم جور

ريحانه خانم ساعت ۵:۳۰ به خانه بازگشت فرمودند و تازه خانوم يادش افتاده بره دوش بگيره

دقيقا دقيقه ي ۹۱ بود كه از حمام خارج شد و دقيقا دقيقه ي ۹۲ بود كه خانواده ي آقاي داماد به منزل ما وارد شدند.....(دست بزنيد)

بالاخره همه در جاي خويش مستقر شدن و يگانه و خواهر آقاي داماد كه هم سن يگانه ي مائه به اتاق ديگري رفتند كه بازي كنن...

نزديكهاي اذان بود و ريحانه مشغول بود براي طراحي دكور سفره ي شام و بقيه هم داشتن در مورد اين كودك دلبند من تصميم مي گرفتند...كه يه دفعه مامان اومد گفت ريحانه بدو

سپس عروس خانوم به سالن پذيرايي وارد شدند و و اذان كه تموم شد، شد همسر آقاي داماد

در همين حين كه انگشتر دست ريحانه مي كردند من وارد عمل شدم و يكي از دوربين هاي ريحانه رو برداشتم كه عكس بگيرم كه بهتره در مورد اينكه عكسها چطور از آب در اومد هيچي نگم

فقط همين كه ريحانه خودش پاشد و دوربين رو از من گرفت و عكساشونو خودش گرفت يعني هركي آقا داماد رو ماچ مي كرد ريحانه عكس مي انداخت و هركي ريحانه رو ماچ مي كرد داماد گلم  آقا رضا عكس مي انداخت.

بالاخره كه ماچ بازي تموم شد خانواده ي آقا داماد تصميم گرفتن كه برن ولي ما هرچي سعي كرديم كه داماد گلمو نگه داريم موفق نشديم....(چرا نموندي؟ چرا؟ چرا؟)

اونا شب كه رفتن ما مونديم و يه عالمه مهمون خودي و شامشون كه خيلي هم خوش گذشت و جاي هيچ كدوم از شماها خالي نبود.

بدين ترتيب بله برون تموم شد.

 

تيتر (۲):

محبتهاي آقا داماد نسبت به خواهر بيچاره و بي دفاع من (‌الهي بميرم براش) ( جدي نگيريد)

 

اين ريحانه خانوم ما چد روزيه كه دچار قلم شدگي پا شده

چونكه آقاي داماد يه روز كه سوار موتور بودن با هم از روي عمد و كاملا آگاهانه پاي خواهر من رو به اگزوز موتورش چسبونده

تاكيد مي كنم از روي قصد بوده

بيچاره عروس گلم نمي تونه راه بره

پاش يه عالمه سوخته كبود شده درد مي كنه به قول خودش قانقارياس بايد قطعش كنه

هرچي باشه دكتره خودش مي فهمه چشه

بله به اين صورت بود كه خانوم دكتر ما توسط همسرش مورد ضرب و شطم شديد قرار گرفت

هنوز هيچي نشده دست رو خواهر من بلند مي كني؟

كار خوبي مي كني دستت درد نكنه انتقام منم ازش بگير

 

پ.ن (!):بالاخره دو مرغ عشق كه در قفس هايي جداگانه محبوس بودند به يك قفس مشترك رسيدند كه در اين قفس تو سر و كله ي هم بزنن.

پ. ن (۲): توي اين چند وخته كه داماد دار شدم، ريحانه جونم ديگه دست به سياه و سفيد و رنگي نميزنه....من بد بخت دارم كارآموزي مي گذرونم

پ.ن(۳):راستي آقا دامادهاي شما هم به فكر امتحاناي شما هستن؟ يعني كلاس ميگذارن براي نيومدن به خونتون ؟ و بهانه ي امتحاناي خواهر زن محترم و گرامي و بزرگوارشان را ميگيرن؟

امان از اين دامادهاي لوس امروزي(ببخشيد ولي ديگه مجبورم)

پ.ن(۴): نامرد خودتي، چرا تهمت مي زني؟ من وبلاگ ديگه اي نزدم.....اصلا بزنم حرفيه؟ آدم با مشوقش در زمينه ي وبلاگ نويسي اين طوري حرف مي زنه؟ خوبه ديگه تشويقت نكنم؟

 

واستون عكس نميگذارم تا از فضولي بميريد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 12:50  توسط عرفانه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 21:25  توسط عرفانه 

 

حمله ی لشگری کشوری به خونمون

 

جمعه شب:

مامان خاله اینا ( خاله بزرگه با فرزندان که شامل سحر و سهیل و امید بودند و خاله وسطی با دخترش و خاله کوچولو ) و دایی کوچولو و مامان بزرگها رو به صرف افطار و شام دعوت کرده بود.

از صبح زود روز جمعه بیگاری کشیدن از ما شروع شد!

مامان پدر قبل از ظهر اومد و با کمک ریحانه شروع کردند به آشپزی...مامانی از تجربیاتش به ریحانه می گفت و بچه مون زود اجرا میکرد و یه غذای جدید خلق می کرد...

از اون ور من بدبخت هنوز گیر جمع کردن اتاقم بودم( آخه هنوز ....بهتره نگم، یه وقت جلو فامیلای جدیدمون بد میشه)

شام با پدر بود ولی افطار با خانومهای خونه ( عزیز دلتون یعنی بنده، ریحانه، مامی) بود.

ساعت 2 قرار بود خاله کوچولهه بیاد کمک ریحانه ولی ساعت 4 به زور پیداش شد.

و بعد از تشریف فرمایی ایشون خاله بزرگه و ایناشون اومدن!

ریحانه می دوید من می خندیدم....ریحانه جیغ می کشیدمن می خندیدم....ریحانه چپ چپ نگاه می کرد من می خندیدم...ریحانه زار می زد من میخندیدم...

فکر نکنید من دیوونه ام دلیل داشتم برای خنده ام.

عروس گلم ( ریحانه) هی بهم میگفت زود باش این وضع زندگی تو آبروی ما رو میبره ولی من برام مهم نبود و خنده رو بر فعالیت ترجیه میدادم.

خلاصه بیچاره بچه ام خودشو کشت تا من تصمیم کبری گرفتم.

نزدیکهای افطار ساعت 5 بود که طراحان دکور وارد صحنه شدند تا سفره ی طولانی رو بیندازند و با سلیقه ی نایابشون اونو بچینن.

 

البته خاله کوچولو به بهونه ی ضبط یه برنامه ی مهم خودشو کنار کشید و باز هم ریحانه.

منم وردستش بودم ایشون دستور می دادن چی بیار بعد من میاوردم و این خانوم دکتر خط کش میگذاشت و بعد جای ظرف رو تعیین می کرد.

بعد از چیده شدن سفره من تصمیم گرفتم یه چند تا عکس برای بصری کردن خاطره ام بندازم و براتون بگذارم تا شما هم هنرهای خانوم دکترمونو ببینید بعد اگه کسی رو سراغ داشتید بفرسید بیاد (با دسته گل و شیرینی البته)...(نه ببخشید، نفرستید دیگه دیر شده، با احساس بقیه جوونا بازی نکنید!)

 

بر می گردم به سفره ی افطار

در زمانی کمتر از یک  چشم بر هم زدن تمام دکور سفره به هم ریخت و همه چیز تموم شد و تازه کار اصلی( شستن ظرف) شروع شد.

طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود ظرفها رو بریزن رو سر من و لی من با تدبیر جا خالی دادم و بازم ریحانه ( البته به علت اینکه دیگه باید یاد بگیره) دست به کار شد.

من و سحر هم هی میومدیم و اذیتش می کردیم. سحر دوربین گرفته بود دستش و با ریحانه مصاحبه می کرد.

ریحانه هم با چشمانی پر از اشک  بهش گفت:" دخترم برو درس بخون که فردا مثل من نشی!"

ظرفها که تموم شد دوربینو وصل کردیم به تی وی تا همه ببینن. وقتی به سخنان پر گهر ریحانه رسیدیم کل خونه رفت رو هوا...آخه بچه مون قبلا فیلم هم بازی کرده برای همین خوب تونسته بود نقش یه دختر بدبخت که توی خونه ی […] ظرف میشوره رو بازی کنه!

یه چند ساعت به بطالت گذشت و کم کم پدر و پسرها ( امید و دایی کوچولو و سهیل) رفتند رو پشت بوم که غذا بپزن.

 

 

ما هم آماده ی چیدن سفره ی شام شدیم.

سفره باز با طراحی و تزئینات  ریحانه  درست شد و بعد شام خوردن آغاز شد.

 

 

 

دوباره بحث شست و شوی ظرفها ...و دنبال بازی من و ریحان.

که بالاخره مجبورم کردند من ظرف بشورم.

اما باز من در رفتم و به سمت ملاقات ایزدی پیوستم و نماز رو به جا آوردم و این بار سحر قربانی شد.

پ.ن.د(!): من هنوز از زیر کار کردن در میرم.

پ.ن.د(!!):ریحانه خانوم دکتر شده، از این به بعد هرکی مشکل داره بیاد، خواهرم خودش ضمانت رفتنش از این دنیا رو می کنه!

   

       پ.ن.د (!!!): می خواستم این پستمو در مورد یه چیز دیگه

  بنویسم ولی به علت اینکه می خواهم زنده بمانم این کار رو نکردم!

 

 

پ.ن.د(!!!!): مرسی خاله کوچولو و عمه به خاطر کمک کردن در عکاسی من.

 

در آخر از ریحانه با وجود اینکه می دونست چه فکری دارم و باز بهم کمک کرد تا عکسهامو بگذارم تشکر میکنم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 17:10  توسط عرفانه  | 

 

پنجشنبه عصر به همراه دایی و پسر دایی (محمدرضا) و خاله و ریحانه و خودم رفته بودیم سرزمین های مادری  به صرف شیرینی و شام، یعنی عروسی

عروسی دوست خالم بود....شب حنا بندون ما با یه چمدون لباس مهمونی ِخوشگل مشگل رسیدیم

خاله م گفت بچه ها الان دیره  برای شام اگه بخوایم بریم، بیاید خونه شام بخوریم بعد بریم

ما هم که بعد از سالیان دراز گرسنگی منتظر شام حسابی بودیم حالمون گرفته شد

نشستیم قرمه سبزی ای که خالم پخته بود و آورده بود خوردیم

بعد از شام هم ریحانه، طبق یک اقدام غیر قابل پیش بینی رفت و ظرف شست( البته دیگه باید یاد بگیره به زودی از... راحت میشیم )

{ شب قبل خونه ی خودمون هم ظرف شست، چون مامانم کمرش درد می کرد، اما بازم عجیب بود ....پدرم شگفت زده شده بود، رفت گوشیشو آورد و از ریحانه در حال ظرف شستن عکس انداخت}

بگذریم

بالا خره ساعت 9 رفتیم حنا بندون....آنقدر مهمون زیاد بود ما جا نداشتیم برای همین روی سر مردم و همدیگه نشستیم

توی جمع خانومها بگیر بگیر بود دست هرکی رو میگرفتن که پاشه برقصه هرکس هم که پا نمیشد روی زمین می کشیدنش درست مثل یه اسیر جنگی

بیچاره ریحانه ، یه دختره اومد گیر داد که پاشو شما هم نانای کن

ریحانه مقاومت کرد و در همین حین تمام وقایعی که بر سر فلسطینی های بد بخت میومد برای ما زنده شد

هیچ کس نبود به ریحانه کمک کنه...هرچی جیغ و داد هم زد حقوق بشر کمکش نکرد

تا اینکه خودش پاشد...دختره که خیالش راحت شده بود رفت سراغ یه بدبخت دیگه که در همین حال ریحانه برای همیشه از صحنه ی روزگار محو شد( می دونستم یه نقشه ای کشیده)

زودی رفت در دورترین و شلوغ ترین نقطه ی مجلس همون جایی که خانوم های مسن نشسته بودن و تا آخر همون جا سنگر گرفت

بعدش چون آقای  داماد اومد و ما از دیدن عروس و داماد خسته شدیم (آخه همش چادر سرمون بود) رفتیم تا از توی بالکن خونه ی  دوست خالمینا به همراه دخترعموهای خالم و .... رقص محلی آقاها رو ببنیم

خیلی قشنگ بود من تا حالا رقص محلی اونجا رو ندیده بودم

جشن تموم نشده بود اما ما دیگه گنجایش نداشتیم برای همین برگشتیم خونه برای خواب

صبح جمعه --- روز عروسی

صبح دایی ام گفت که بادوم های باغ پدربزرگ رسیده برای همین باید بریم اونایی که نزدیک جاده است رو جمع کنیم بیاریم که ....

برای همین من و خاله و ریحانه و محمد رضا با هم رفتیم سراغ یکی از باغها و دایی هم رفت سراغ یه باغ دیگه

توی باغ ریحانه(چون ارتفاع دوست داره) و محمد رضا رو فرستادیم بالای درختا بزنن بادومها رو بریزن.(بیگاری کشیدن از بچه های مردم) چون خیلی زود به این نتیجه رسیدم که من استعداد ندارم اخه با چوب زدم به سر محمد رضا.

بعد از کلی بد بختی و جمع کردن بادومها از رو زمین حالا کسی نبود که این همه بادوم رو ببره به مقصد.

بیچاره خاله و ریحانه میشه گفت نزدیک به 50کیلو بادوم رو بلند کردن آوردن تا خونه...(.ماشین دست دایی جان بود... موبایل هم آنتن نمی داد)

توی اونجا رسمه که  ظهر عروسی میگیرن ، برای همین ما گفتیم باز خوبه به عروسی ومهمتر از اون به  ناهارش رسیدیم

ای دل غافل، دایی که برگشت گفت بچه ها بیخیال عروسی بدوید بریم یه ذره مونده اونا رو جمع کنیم و بیاریم( البته اینها فقط سهم ما بود ولی خیلی درخت بود)

ما هم ساده بودیم گول خوردیم و رفتیم ....بادوم و گردو جمع کردیم چایی صحرایی خوردیم....ریحانه کلی عکس گرفت....پاهامونو کردیم توی آب و ساعت شد 5 برای همین وقتی برگشتیم خونه فقط رسیدیم که رخت و لباسامونو جمع کنیم و برگردیم تهران

پ.ن.د(!): خیلی خلاصه شد این خاطره ام برای همین بی مزه شد.... پ. ن . د بعدی رو هم بخون

پ.ن.د(!!): توی ماشین ریحانه و خاله بیهوش شدن و تا دو روز از کمر درد داشتن می مردن(البته فیلم بود).... بعدی رو هم بخون

پ.ن.د(!!!): این یکی ازآخرین سفرهام با ریحانه بود( خدا بیامرزدش ــــ آخه رفتنیه).....  این پ. ن . د بعدی رو هم بخون، قول میدم، دیگه آخریشه

پ.ن.د(!!!!): پ. ن . د تموم شد دنبال بقیه اش نگرد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 22:39  توسط عرفانه 

 

اردوی رامسر و دوری از خانه و خانواده

ــقبل از سفر

قرار شد با دوستام که همه با هم در برنامه ی تابستونی مدرسه شرکت می کردیم بریم رامسر...وقتی این خبر به گوش اهل منزل رسید ....نمی دونستن که از خوشحالی چی کار باید بکنن

بعد شروع کردم به بستن چمدان...باز رفتم زیر تخت ریحانه و اون چمدون خوشگله اشو پیچوندم(البته طوری که چروک نشه)

بعد لوازمات ملزوم رو جمع کردم و راهی سفر شدم

ــصبح روز سفر

ساعت 7 بود و همه خودشونو به خواب زده بودن منم این قدر که مظلومم دیگه هیچ کس رو بیدار نکردم و با پدرم رفتم به مدرسه

ولی تا پامو از خونه بیرون گذاشتم شنیدم که ریحانه گفت :"هــــــورااااا.....راحت شدیم و باید یه جشن بگیریم"

بگذریم از این نامردان روزگار

رفتیم سفر وقتی رسیدیم هوای اونجا خیلی اذیتم می کرد برای همین به حمام پناه بردم....هنوز وارد حمام نشده دیدم که آقایان و خانومهای قورباغه در انتظار استقبال از من به سر می برند برای همین من گذاشتم که در انتظار باقی بمونن و بیخیال شدم.

رفتم برای استراحت و بعدش هم نماز و ناهار(اول نماز بعد از غذا)

سر میز ناهار این بچه های دبیرستانی که از مدرسه ی قبلی ریحانه اینا هم بودن، شده بودن سیندرلا(بیگاری بود که می کشیدن از این بینوایان)

روزهای جدایی از خانواده ی مهربون و ریحانه ی مهربون تر خیلی زود میگذشت

من بدبخت می رفتم توی صف تلفن تا به خونه زنگ بزنم تا از نگرانی دربیان

ولی تا ریحانه گوشی رو بر می داشت میگفت:" دست از سرمون بر دار دیگه ....بذار به زندگی مون برسیم"

اما مامی:" سلام دختر گلم، خوبی خانومی، دوستت دارم عزیزم"

علاوه بر حرفهای مامان که معلوم بود حفظ کرده صدای ریحانه میومد که انگار داشت حالش بد می شد.

ـــروز آخر

بعد از شام آخر وقتی برگشتم پیش دوستام ، دیدم که یکیشون دهنش باز مونده داره منونگاه میکنه(انگار خوشگل ندیده بود)

همه جا ساکت بود و شب سایه ی سیاهش رو پهن کرده بود که یکی زبون باز کرد و گفت :"عرفانه روی سرت....روی سرت ....روی سرت یه ملخه!!!!! بعد جیغ زد و فرار"

من موندم و یه ملخ با کلی جیغ و داد

هی داد و فریاد که مامان کجایی ؟ یکی این ملخو از روی سرم برداره؟ ریحانه کجایی؟

فایده نداشت هیشششکی نبود تا منو نجات بده

داشتم خفه میشدم اینقدر جیغ زده بودم

تنها راه باقی مونده این بود

شروع کردم به دویدن دور اردوگاه و هرچی روی سرم بود اعم از روسری و چادر و ... همه رو در آوردم و باز می دویدم

تا اینکه یکی از معلمان دلسوز( بازم هرکی می تونه زنگ بزنه 125) منو دید و به یاری من شتافت و گفت:" نترس هیچی رو سرت نیست" بعد منو بغل کرد تا خیالم راحت بشه

اما من نزدیک به چندین ساعت به خاطر اون واقعه ی ناگوار و دلخراش گریه کردم

اما از مسابقه ای که همش توش تقلب بود...و کمی نامردی...چون وقتی دوستم میخواست از روی من بزنه بهش نگفتم که این سوالو میخوام درست کنم....وقتی کار اون تموم شد منم جواب سوالو درست کردم و بدین ترتیپ قهرمان ناجوانمردی شدم

من نفر اول شدم و یه جایزه ی ناناز گرفتم

بعدش هم سوغاتی خریدم برای همه و برگشتم تهران

 

ـــــ دیدار با ریحانه

من رسیده بودم خونه اما ریحانه خونه نبود، دیدم به به کیک پختن...گفتم وای دلشون برای من تنگ شده بوده اما بعد یادم افتاد ما هرهفته خونمون کیک می پختیم

منتظر بودم ریحانه بیاد

وقتی رسید پاگرد آخر من از در بیرون اومدم ریحانه دستاشو باز کرد که بغلم کنه و منم از فرصت استفاده کردم پریدم که بغلش کنم اما در حین دویدن متوجه شدم که ریحانه جا خالی داد و من رفتم توی پنجره و ریحانه هم رفت درو بغل کرد و بهش می گفت کجا بودی دلم برات تنگ شده بود

بعدش که رفتیم تو سوغاتیوشو بهش دادم

بعدش اونم بهم گفت کاش بیشتر می موندی

خلاصه سفر من انگار به خانواده بیشتر خوش گذشت

راستی باز می خوام برم سفر اونم شهر کرد

 

 پ.ن.د(!): هیچ نکته ی اخلاقی ندارم که بگم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 17:45  توسط عرفانه 

 

چند روزی می شد که مامان بزرگ اومده بود خونه ی ما مهمونی...

از همون روز هم ریحانه  وسط سالن پذیرایی شروع کرده بود به خیاطی کردن....مامان میخواست روی مبلها رو عوض کنه و برای همین یه کامیون پارچه ی رو مبلی خریده بود تا ریحانه بدوزه....

ریحانه دو شبانه روز توی اتاق خودشو حبس کرده بود که آخرش هم برای یه دونه صندلی بیشتر رو مبلی ندوخته بود

منم هی میرفتم و میومدم روی پارچه ها قدم میزم و جیغ ریحان رو درمیاوردم و بهش تیکه می انداختم که:" بلد نیستی چرا قبول مسئولیت میکنی؟"

ریحانه هم میگفت:" اگه میتونی بیا بشین تو بدوز"

من:"من که ادعای خیاط بودن ندارم!"

ریحانه:" بــــــــــــــــــــــــــــــــرو بِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیـرون!!!!"

منم با پای مجروحم پا میگذاشتم به فرار که کار بالا نگیره

راستی پام از اون روز که با مدرسه رفتیم اردو مجروح شده و باز من بهانه دارم تا بقیه مثل یه مهمون ازم پذیرایی کنن.

داستان پام از این قرار بود که توی مسابقه ی 2 در مسافت 1 متر که برای برداشتن ساندیس برگزار میشد من فدایی این ساندیسا شدم و در حین 2 به زمین اصابت کردم (نمیدونم مگه زمین چشم نداره منو ببینه؟؟) و ساندیس عزیزم برای هم دردی با من ترکید و پخش زمین شد.....معلمان دلسوز (بی زحمت هرکی موبایل دم دستشه زنگ بزنه  به 125) برای نجات من حداکثر سعی رو از خودشون نشون دادنو منو با باند کادو کردند.....

تا اینکه اومدم خونه با مامانم راه اوفتادیم بریم واکسن کزاز بزنیم

ریحانه هم برای بدرقه کردنم یه حرف خیلی نامردانه زد

گفت:" داری میری سر راه برو یه تست بازیگری بده....تو حتما قبول میشی"

ترجیه دادم جوابی ندم بهش که دلش نشکنه( چون جوابی نداشتم بدم خودمو ضایع  نکردم)

خوشبختانه اون ساعت روز جایی باز نبود که من واکسن بزنم و بعدش هم جیغ .....برای همین برگشتیم خونه البته حواسم بود که کسی نفهمه دستهام از پاهام درازتر شده...

به خونه که رسیدیم مامان بزرگه که خونه ی ما بود در نبود ما گذرش به اتاق من افتاده بود.....و تا منو دید گفت میری به زندگیت برسی یا من بیام برات جمع کنم

منم گفتم هرجور راحتید

آخه دیگه تهدید برام عادی شده ...هر روز ریحانه میاد میگه بچه زندگیتو جمع کن منم هر روز پستش میکنم به فردا....

آخه خودش هر روز اتاقشو مرتب میکنه انتظار داره منم بشینم وقت پر ارزشمو بگذارم وسایلمو جمع کنم

خلاصه مامان بزرگ هی اصرار میکرد که من برم زندگیمو جمع کنم و منم هی انکار و زیر آبی و آی پام درد میکنه .و از این چیزها راه انداخته بودم

تا اینکه قدرت های روزگار بر من چیره شدند و من رفتم که اتاقمو جمع کنم

البته برای اینکه کسی نفهمه من توی اتاق به جای جمع کردن مشغول خوردن میوه و .... هستم روی در یه کاغذ چسبوندم که روش نوشته شده بود

 

                                        ><  ورود ممنوع ><

 

                                             به دلیل همون...

 

                               """"""""""""""""""""""""""""""""""

 

پ.ن.د(!): به گفته ی ریحانه یه ساندیس ارزش نداره آدم خودشو براش پر پر کنه!!!

 

پ.ن.د(!!): سعی کنید حداقل هر وقت مادربزرگ میاد خونتون اتاقتون مرتب باشه تا با بقیه مقایسه نشید

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 18:40  توسط عرفانه 

 

شب بود

من طبق معمول پای تلفن بودم و ریحانه هم تازه از کلاس اومده بو.د توی آشپزخونه داشت با مامان صحبت میکرد که باز ما صدای جیغ و داد یگانه خانم رو شنیدیم

بچه زده بود زیر گریه که "مامان من یه سوسک رو زیر کردم"

من که جنبه ی دیدن سوسک ندارم تلفونو زود قطع کردم و به پناهگاهی مقیم شدم

ریحانه و مامان شروع کردن به گشتن.....مامان میگفت بچه یه دقیقه گریه نکن بگو کجا رفت این سوسکه

اما یگانه هنوز در حال گریه کردن بود و میگفت پام کثیف شد سوسک از روی پام رد شد و ....تا اینکه زبون باز کرد و گفت سوسکه داشت میرفت توی آشپزخونه

با شنیدن این حرف ریحانه که توی آشپزخونه بود پرید بالای صندلی

مامان هرچی گشت اثری پیدا نکرد

چند دقیقه ای گذشت همه به حالت آتش بس رسیده بودیم که من سوسکه رو دیدم و شروع به داد و بیداد کردم

یگانه باز زد زیر گریه منم جیغ میزدم و ریحانه هم رفت توی اتاقش پناه گرفت و درم بست

مامان موند تنهای تنها با یه سوسک بالدار که هی برای ما توی اتاق حرکات موزون نمایش میداد

مامان میدوید من جیغ میزدم

تا اینکه سوسک به اتاق ریحان نزدیک شد و اونم صداشو به ما پیوند داد

حالا مامان میگفت یکیتون بیاد به جای جیغ زدن بگه این کجا رفت

کسی گوش نمیداد کههر کس به فکر نجات جان خود بود

تا اینکه ریحانه به حکم بزرگ بودنش اومد به یاری مامان

یه صندلی با خودش آورد توی حال هرجا میرفت میگذاشت زیر پاش تا سوسکه مزاحمتی براش ایجاد نکنه و به کمک مگس کش سوسکه از دست جیغهای من خسته شد و خودشو تسلیم کرد و به همسایه ها هم رحم کرد( چون کم مونده بود همه کر بشن) و مرگ را بر شنیدن صدای دلنشین خانواده ی من ترجیه داد

    """"""""""""""""""""""""""""""""""""""

پ.ن.د(!): از سوسک نترسید

پ.ن.د(!!): ریحانه ها هم از سوسک میترسن گرچه همیشه میگن سوسک که ترس نداره

پ.ن.د(!!!):جیغ زدن میتونه به کشتن سوسک کمک کنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 18:22  توسط عرفانه 

 

 

دیشب وقتی خاله وریحانه قرار گذاشتند که صبح روزبعد( یعنی امروز ) به حرم شاه عبد العظیم برن، منم طبق معمول خودمو وسط انداختم و از پدرم اجازه گرفتم] البته تنها به جهت خود شیرینی[ تا صبح با اونا به زیارت و... بروم. {چشم غره های ریحانه رو هم با کمال (...) ندید گرفتم}

بعدشم با کمال همون سه نقطه تمام شبو بیدار موندم و در اتاق ریحانه چادر زدم تا زیر آب شنا نکنه که یه وقت  بی ریحانه بشیم .

صبح فرا  رسید . منم چند تا ساعت ر و زنگ گذاشته بودم اما هیچ فایده ای نداشت .

اما ریحانه حس خواهرانه اش گل کرد و من رو بیدار کرد.( البته ریحانه دوست نداشت من رو باخودش ببره )

ما رفتیم و از زیارت برگشتیم البته با اعمال شاقه(بدون صبحانه ).

منم که طاقت گرسنگی ندارم توی راه ضعف کردم  و بعدش طبق یه اقدام کوماندویی  من و ریحانه  لنگرمون روانداختیم خونه ی خاله اینا! 

 برای اینکه اهل منزل دچار سکته نشن رفتم  تا نون سنگک بخرم .

وارد نانوایی  شدم  نون رو تازه از تنوربیرون آورده بودن.

 منم به علت گرسنگی عجله داشتم دستمو روی  سنگ نون گذاشتم  ودستم سوخت وتا همین الآن به خاطر فرار از یاری نکردن مادرجان و ریحانه ی نانازی،.میای بریم با هم بازی.....

انگشتمو گذاشتم توی یه استخر آب و هرجا میرم اونم دنبال خودم می برم.

 

       """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

پ.ن.د(1): هرجا که خواهر نازنازی...میای بریم با هم بازی.] که هیچ وقت نمی بردت بازی[ رفت.... توام دنبالش برو!

پ.ن.د(2): برای فرار از کمک به دیگران در امور مملکتی]خانه[ راههای بسیاری وجود دارد که می توان با استفاده از خلاقیت، هرکدام را به سلیقه ی خویش انتخاب نمود.

پ.ن.د(3): پ.ن.د تموم شد، دنبال بقیه اش نگرد!

 

       """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:30  توسط عرفانه  |