تبليغاتX
آهنگ خفتن حرفی نمی گوید!

 

چند روزی می شد که مامان بزرگ اومده بود خونه ی ما مهمونی...

از همون روز هم ریحانه  وسط سالن پذیرایی شروع کرده بود به خیاطی کردن....مامان میخواست روی مبلها رو عوض کنه و برای همین یه کامیون پارچه ی رو مبلی خریده بود تا ریحانه بدوزه....

ریحانه دو شبانه روز توی اتاق خودشو حبس کرده بود که آخرش هم برای یه دونه صندلی بیشتر رو مبلی ندوخته بود

منم هی میرفتم و میومدم روی پارچه ها قدم میزم و جیغ ریحان رو درمیاوردم و بهش تیکه می انداختم که:" بلد نیستی چرا قبول مسئولیت میکنی؟"

ریحانه هم میگفت:" اگه میتونی بیا بشین تو بدوز"

من:"من که ادعای خیاط بودن ندارم!"

ریحانه:" بــــــــــــــــــــــــــــــــرو بِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیـرون!!!!"

منم با پای مجروحم پا میگذاشتم به فرار که کار بالا نگیره

راستی پام از اون روز که با مدرسه رفتیم اردو مجروح شده و باز من بهانه دارم تا بقیه مثل یه مهمون ازم پذیرایی کنن.

داستان پام از این قرار بود که توی مسابقه ی 2 در مسافت 1 متر که برای برداشتن ساندیس برگزار میشد من فدایی این ساندیسا شدم و در حین 2 به زمین اصابت کردم (نمیدونم مگه زمین چشم نداره منو ببینه؟؟) و ساندیس عزیزم برای هم دردی با من ترکید و پخش زمین شد.....معلمان دلسوز (بی زحمت هرکی موبایل دم دستشه زنگ بزنه  به 125) برای نجات من حداکثر سعی رو از خودشون نشون دادنو منو با باند کادو کردند.....

تا اینکه اومدم خونه با مامانم راه اوفتادیم بریم واکسن کزاز بزنیم

ریحانه هم برای بدرقه کردنم یه حرف خیلی نامردانه زد

گفت:" داری میری سر راه برو یه تست بازیگری بده....تو حتما قبول میشی"

ترجیه دادم جوابی ندم بهش که دلش نشکنه( چون جوابی نداشتم بدم خودمو ضایع  نکردم)

خوشبختانه اون ساعت روز جایی باز نبود که من واکسن بزنم و بعدش هم جیغ .....برای همین برگشتیم خونه البته حواسم بود که کسی نفهمه دستهام از پاهام درازتر شده...

به خونه که رسیدیم مامان بزرگه که خونه ی ما بود در نبود ما گذرش به اتاق من افتاده بود.....و تا منو دید گفت میری به زندگیت برسی یا من بیام برات جمع کنم

منم گفتم هرجور راحتید

آخه دیگه تهدید برام عادی شده ...هر روز ریحانه میاد میگه بچه زندگیتو جمع کن منم هر روز پستش میکنم به فردا....

آخه خودش هر روز اتاقشو مرتب میکنه انتظار داره منم بشینم وقت پر ارزشمو بگذارم وسایلمو جمع کنم

خلاصه مامان بزرگ هی اصرار میکرد که من برم زندگیمو جمع کنم و منم هی انکار و زیر آبی و آی پام درد میکنه .و از این چیزها راه انداخته بودم

تا اینکه قدرت های روزگار بر من چیره شدند و من رفتم که اتاقمو جمع کنم

البته برای اینکه کسی نفهمه من توی اتاق به جای جمع کردن مشغول خوردن میوه و .... هستم روی در یه کاغذ چسبوندم که روش نوشته شده بود

 

                                        ><  ورود ممنوع ><

 

                                             به دلیل همون...

 

                               """"""""""""""""""""""""""""""""""

 

پ.ن.د(!): به گفته ی ریحانه یه ساندیس ارزش نداره آدم خودشو براش پر پر کنه!!!

 

پ.ن.د(!!): سعی کنید حداقل هر وقت مادربزرگ میاد خونتون اتاقتون مرتب باشه تا با بقیه مقایسه نشید

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 18:40  توسط عرفانه