تبليغاتX
آهنگ خفتن حرفی نمی گوید!

 

>< توجه><

من کم بیارم توی مطلب نوشتن؟ عمری، داداش

با عرض تبریک نه ببخشید تسلیت به داماد گلم (ره) یعنی همون داداش کوچولوی جدیدم به مناسبت ازدواج با عروس گلم (ره) یعنی همون ریحانه خانم ؟!(با هم تقسيمش كنيد)

چون اصرار می کنید و منم دلم نمیاد همه تونو از نوشته های دلنواز و زیبای خودم محروم کنم من، بنابر اشك ريزي هاي متوالي و دلتنگي هاي شما كودكان اينجانب

آپ

میکنم

دست بزنید      اوووه اوووه به افتخار عروس(ره) و داماد (ره)

 

تيتر(۱):

عروس خانم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟

اون شب هرچي فك و فاميل داشتيم با تمام اهل منزلشون و لحاف و دشك پاشدن اومدن خونه ي ما (دوست ندارم بگم كدوم شب اصلا به شما ربطي نداره، شلوغ نكن وگرنه بقيه اشو نمي گمااااا...هيس!)

عروس گلم ۳ ساعت قبل از مراسم پاشد ولي بعدش ننشست كه، زنگ زد به دايي كوچولو كه خيلي هم ريحانه ر و دوست مي داره كه الان باد بگم مي داشت با هم رفتن دَدَر... يعني رفتن نمايشگاه دوربينهاي جيجيتال.

ما هم كه از صبح داشتيم مي مرديم از بس ازمون بيگاري كشيده بودن...هيچ سازمان يونيسفي هم نبود بياد از كودكاني چون من دفاع كنه كه كار نكنم...

متاسفانه من مجبور شدم كه اتاق خودمو كه از مراكز گردشگري شلوغتر بود جمع كنم البته يه كم هم جور

ريحانه خانم ساعت ۵:۳۰ به خانه بازگشت فرمودند و تازه خانوم يادش افتاده بره دوش بگيره

دقيقا دقيقه ي ۹۱ بود كه از حمام خارج شد و دقيقا دقيقه ي ۹۲ بود كه خانواده ي آقاي داماد به منزل ما وارد شدند.....(دست بزنيد)

بالاخره همه در جاي خويش مستقر شدن و يگانه و خواهر آقاي داماد كه هم سن يگانه ي مائه به اتاق ديگري رفتند كه بازي كنن...

نزديكهاي اذان بود و ريحانه مشغول بود براي طراحي دكور سفره ي شام و بقيه هم داشتن در مورد اين كودك دلبند من تصميم مي گرفتند...كه يه دفعه مامان اومد گفت ريحانه بدو

سپس عروس خانوم به سالن پذيرايي وارد شدند و و اذان كه تموم شد، شد همسر آقاي داماد

در همين حين كه انگشتر دست ريحانه مي كردند من وارد عمل شدم و يكي از دوربين هاي ريحانه رو برداشتم كه عكس بگيرم كه بهتره در مورد اينكه عكسها چطور از آب در اومد هيچي نگم

فقط همين كه ريحانه خودش پاشد و دوربين رو از من گرفت و عكساشونو خودش گرفت يعني هركي آقا داماد رو ماچ مي كرد ريحانه عكس مي انداخت و هركي ريحانه رو ماچ مي كرد داماد گلم  آقا رضا عكس مي انداخت.

بالاخره كه ماچ بازي تموم شد خانواده ي آقا داماد تصميم گرفتن كه برن ولي ما هرچي سعي كرديم كه داماد گلمو نگه داريم موفق نشديم....(چرا نموندي؟ چرا؟ چرا؟)

اونا شب كه رفتن ما مونديم و يه عالمه مهمون خودي و شامشون كه خيلي هم خوش گذشت و جاي هيچ كدوم از شماها خالي نبود.

بدين ترتيب بله برون تموم شد.

 

تيتر (۲):

محبتهاي آقا داماد نسبت به خواهر بيچاره و بي دفاع من (‌الهي بميرم براش) ( جدي نگيريد)

 

اين ريحانه خانوم ما چد روزيه كه دچار قلم شدگي پا شده

چونكه آقاي داماد يه روز كه سوار موتور بودن با هم از روي عمد و كاملا آگاهانه پاي خواهر من رو به اگزوز موتورش چسبونده

تاكيد مي كنم از روي قصد بوده

بيچاره عروس گلم نمي تونه راه بره

پاش يه عالمه سوخته كبود شده درد مي كنه به قول خودش قانقارياس بايد قطعش كنه

هرچي باشه دكتره خودش مي فهمه چشه

بله به اين صورت بود كه خانوم دكتر ما توسط همسرش مورد ضرب و شطم شديد قرار گرفت

هنوز هيچي نشده دست رو خواهر من بلند مي كني؟

كار خوبي مي كني دستت درد نكنه انتقام منم ازش بگير

 

پ.ن (!):بالاخره دو مرغ عشق كه در قفس هايي جداگانه محبوس بودند به يك قفس مشترك رسيدند كه در اين قفس تو سر و كله ي هم بزنن.

پ. ن (۲): توي اين چند وخته كه داماد دار شدم، ريحانه جونم ديگه دست به سياه و سفيد و رنگي نميزنه....من بد بخت دارم كارآموزي مي گذرونم

پ.ن(۳):راستي آقا دامادهاي شما هم به فكر امتحاناي شما هستن؟ يعني كلاس ميگذارن براي نيومدن به خونتون ؟ و بهانه ي امتحاناي خواهر زن محترم و گرامي و بزرگوارشان را ميگيرن؟

امان از اين دامادهاي لوس امروزي(ببخشيد ولي ديگه مجبورم)

پ.ن(۴): نامرد خودتي، چرا تهمت مي زني؟ من وبلاگ ديگه اي نزدم.....اصلا بزنم حرفيه؟ آدم با مشوقش در زمينه ي وبلاگ نويسي اين طوري حرف مي زنه؟ خوبه ديگه تشويقت نكنم؟

 

واستون عكس نميگذارم تا از فضولي بميريد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 12:50  توسط عرفانه  |