|
|
|
|
|
سلام منم نگو نمیشناسیم که اعصاب ندارم! بابا منم...من....عرفانه! بعد از مشکلات زیاد و سر و سامان دادن ریحانه تصمیم به نوشتن گرفتم. ریحانه داره میره! رضا داره میاد! اصلا اینا رو ولش تابستونو بچسب و اوقات فراغت بنابراین اینجانب هفته ای 3 روز کلاس فتوشاپ چند قرن پیش خانه ی سحر اینا: بیکار بودیم پا شدیم لشکرمونو آماده باش دادیم بریم خونه ی خاله.... رفتیم و کلی بازی کردیم و بستنی خوردیم البته سحرمون یه ذره زیاد درس میخونه اصلا روابط اجتماعی نمی دونه چیه! نمی دونه با یه دختر ژاپنی سر ناهار بغل دست هم نشسته بودیم که سحر بی جنبه توی ظرف ناهار من یه تربچه انداخت... ...معلوم نیست هر چند قرن یه بار یه آدم از اونجا رد میشه..خوب حق داره دیگه خدا این جوریش کرده! منم برای تلافی در مقابل رفتار سحر نمکدونو خالی کردم توی غذاش که کم کم کار بالا گرفت و کل اشیائ درون سفره به بشقابهای ما دوتا منتقل شد! بعد از ناهار یه کم خوابیدیم . بعد رفتیم برای عصر توی حیاط بازی کنیم که بابای سحر بستنی گرفت و ما مشغول خوردن بودیم و ریحانه ازمون عکس می گرفت... منو سحر چندتا عکس انداختیم که در یکی عکسها متوجه شدم سحر نیت بدی نسبت به بستنی من داره بستنی مون که تموم شد رفتیم کله هامونو شستیم تا نچسبیم! بعدش بدمینتون ابزی کردیم و سعی کردیم بچه های خوبی باشیم! آخه بعد از ریحانه من دختر بزرگه ی خونمونم! پ.ن.د: ریحانه به زودی میره خونشون و ما راحت میشم! پ.ن.د: من عکاس میشم و قراره دوربینهای ریجانه رو به زور ازش بگیرم! پ.ن.د: اصرار نکنید این قدر که من تند تند آپ کنم! بابا تایپ کردن سخته!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:34 توسط عرفانه
|
|
||