تبليغاتX
آهنگ خفتن حرفی نمی گوید! - من آمده ام
 

سلام بر كودكان دلبندم

 اميدوارم منو بشناسيد،

تو اين مدت كه نبودم كلي اتفاق برام افتاد

يكيش مسافرت به سواحل مشهد همراه خاله ها و ايناشون بود

به دو دسته تقسيم شديم

ما با خاله بزرگه و دخترخالم سحر ، خاله كوچولوئه و اون يكي خاله و يه عالمه جقله

جاي هيچ كس خالي نبود چون جا كم ميومد!

شب اول به صلح و دوستي نسبي گذشت

نسبي بودنش هم به خاطر اينه كه در نيمه هاي شب بود كه من داشتم پادشاه نمي دونم چندم رو مي ديدم كه يه هو اين سحر خانوم موهاي منو كشيد!

 بيچاره بچه انگار يادش رفته بود به دخترخالش شب بخير بگه و سعي كرده بود اين عمل رو جبران كنه!

منم كه مظلوم تا صبح مشغول جيغ و داد بودم كه مبادا كسي فكر كنه من زبون ندارم!

اين شد كه من تصميمات خبيثي در مورد سحر گرفتم!

فردا صبح بعد از زيارت امام رضا ، راهي كوه سنگي شديم.

همه ي خاله ها در پايين كوه مستقر شده بودند و من و سحر و يگانه به سمت قله هاي بلند و پر برف كوه سنگي صعود كرديم.

من با دوربيني كه به زور از ريحانه پس گرفتم  با خودم برده بودم تا از جنايات خود و ديگران عكس برداري كنم.

تصميم گرفتيم براي اينكه عكسامون يخ نشه يه ذره توش همديگرو محكم مورد نوازش چك و لگد قرار بديم كه ناچاراً پاي گاز و .... هم وسط كشيده شد.

بعد منو و سحر هنرنماييمون گل كرد و شروع به احداث پل روي رودخونه  كرديم.

آبجي كوچك نيز ار ما عكس مي گرفت كه هر عكس نزديك به نيم قرن طول مي كشيد. كه در همين موقع ها بود كه ما نيز كمي خيس شديم.

بعد از عكس اين بچه يعني همون يگانه تصميم گرفته بود كه مارو خيس كنه كه از جايي كه بخت با ما يار بود دستش پيچ خورد و تكيه گاهش از بين رفت و با كله وارد آب شد. بعد از نجات اون بچه از آب براي اينكه خشك بشه رفت روي سنگها يه چرت زد و آفتاب خشكش كرد و بعدش برگشتيم به نقطه ي آغاز پيش خاله ها.

بعد از ناهار دوباره زيارت كرديم و اومديم كه لالا كنيم. وقتي همه خواب بودند منم تصميم گرفتم كه كار سحر رو تلافي كنم.

بنابراين بطري آب را برداشته و روي سر و صورت سحر كه داشت در خواب و رويا به سر مي برد خالي كردم.

سحر كه از خواب پريده بود كلي جيغ زد و عفت كلام رو كنار  گذاشت و ناجوانمردانه به من چند تا حرف بد زد. و مرا بي ادب خطاب كرد. حيف با خودم فلفل نداشتم تا بريزم توي دهنش كه ديگه حرف بد نزنه

ديگه سعي كرديم بعد از اون اتفاق كمتر شهرستاني بازي در بياريم و متمدن شديم تا برگشتيم به خونمون.

پ.ن.د (١): بهتر نيست وقتي ميريد مسافرت تنها بريد؟

پ.ن.د(٢): راستي من كلاس تكواندو ميرم از تابستون امسال و قراره همين روزها كمربند مشكي بگيرم

پ.ن.د(٣): اين آجيمونم ميره كنگ فو ...خداي انگار ورزش قحط بوده، حركاتهاشون مثل انسانهاي معلول ميمونه!

پ.ن.د(٤): پايان

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:5  توسط عرفانه  |