|
|
|
|
|
اردوی رامسر و دوری از خانه و خانواده ــقبل از سفر قرار شد با دوستام که همه با هم در برنامه ی تابستونی مدرسه شرکت می کردیم بعد شروع کردم به بستن چمدان...باز رفتم زیر تخت ریحانه و اون چمدون خوشگله اشو پیچوندم بعد لوازمات ملزوم رو جمع کردم و راهی سفر شدم ــصبح روز سفر ساعت 7 بود و همه خودشونو به خواب زده بودن منم این قدر که مظلومم دیگه هیچ کس رو بیدار نکردم و با پدرم رفتم به مدرسه ولی تا پامو از خونه بیرون گذاشتم شنیدم که ریحانه گفت :"هــــــورااااا.....راحت شدیم و باید یه جشن بگیریم" بگذریم از این نامردان روزگار رفتیم سفر وقتی رسیدیم هوای اونجا خیلی اذیتم می کرد برای همین به حمام پناه بردم. رفتم برای استراحت سر میز ناهار این بچه های دبیرستانی که از مدرسه ی قبلی ریحانه اینا هم بودن، شده بودن سیندرلا روزهای جدایی از خانواده ی مهربون و ریحانه ی مهربون تر خیلی زود میگذشت من بدبخت می رفتم توی صف تلفن تا به خونه زنگ بزنم تا از نگرانی دربیان ولی تا ریحانه گوشی رو بر می داشت میگفت:" دست از سرمون بر دار دیگه ....بذار به زندگی مون برسیم" اما مامی علاوه بر حرفهای مامان که معلوم بود حفظ کرده ـــروز آخر بعد از شام آخر وقتی برگشتم پیش دوستام ، دیدم که یکیشون دهنش باز مونده داره منونگاه میکنه همه جا ساکت بود و شب سایه ی سیاهش رو پهن کرده بود که یکی زبون باز کرد و گفت :"عرفانه روی سرت....روی سرت ....روی سرت یه ملخه!!!!! بعد جیغ زد و فرار" من موندم و یه ملخ با کلی جیغ و داد هی داد و فریاد که مامان کجایی فایده نداشت هیشششکی نبود تا منو نجات بده داشتم خفه میشدم اینقدر جیغ زده بودم تنها راه باقی مونده این بود شروع کردم به دویدن دور اردوگاه و هرچی روی سرم بود اعم از روسری و چادر و ... همه رو در آوردم و باز می دویدم تا اینکه یکی از معلمان دلسوز اما من نزدیک به چندین ساعت به خاطر اون واقعه ی ناگوار و دلخراش گریه کردم اما از مسابقه ای که همش توش تقلب بود...و کمی نامردی...چون وقتی دوستم میخواست از روی من بزنه بهش نگفتم که این سوالو میخوام درست کنم....وقتی کار اون تموم شد منم جواب سوالو درست کردم و بدین ترتیپ قهرمان ناجوانمردی شدم من نفر اول شدم و یه جایزه ی ناناز گرفتم بعدش هم سوغاتی خریدم برای همه و برگشتم تهران ـــــ دیدار با ریحانه من رسیده بودم خونه اما ریحانه خونه نبود، دیدم به به کیک پختن منتظر بودم ریحانه بیاد وقتی رسید پاگرد آخر من از در بیرون اومدم ریحانه دستاشو باز کرد که بغلم کنه بعدش که رفتیم تو سوغاتیوشو بهش دادم بعدش اونم بهم گفت کاش بیشتر می موندی خلاصه سفر من انگار به خانواده بیشتر خوش گذشت راستی باز می خوام برم سفر اونم شهر کرد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 17:45 توسط عرفانه
|
||