تبليغاتX
آهنگ خفتن حرفی نمی گوید! - عروسی یا بادوم ریزی یا بیگاری

 

پنجشنبه عصر به همراه دایی و پسر دایی (محمدرضا) و خاله و ریحانه و خودم رفته بودیم سرزمین های مادری  به صرف شیرینی و شام، یعنی عروسی

عروسی دوست خالم بود....شب حنا بندون ما با یه چمدون لباس مهمونی ِخوشگل مشگل رسیدیم

خاله م گفت بچه ها الان دیره  برای شام اگه بخوایم بریم، بیاید خونه شام بخوریم بعد بریم

ما هم که بعد از سالیان دراز گرسنگی منتظر شام حسابی بودیم حالمون گرفته شد

نشستیم قرمه سبزی ای که خالم پخته بود و آورده بود خوردیم

بعد از شام هم ریحانه، طبق یک اقدام غیر قابل پیش بینی رفت و ظرف شست( البته دیگه باید یاد بگیره به زودی از... راحت میشیم )

{ شب قبل خونه ی خودمون هم ظرف شست، چون مامانم کمرش درد می کرد، اما بازم عجیب بود ....پدرم شگفت زده شده بود، رفت گوشیشو آورد و از ریحانه در حال ظرف شستن عکس انداخت}

بگذریم

بالا خره ساعت 9 رفتیم حنا بندون....آنقدر مهمون زیاد بود ما جا نداشتیم برای همین روی سر مردم و همدیگه نشستیم

توی جمع خانومها بگیر بگیر بود دست هرکی رو میگرفتن که پاشه برقصه هرکس هم که پا نمیشد روی زمین می کشیدنش درست مثل یه اسیر جنگی

بیچاره ریحانه ، یه دختره اومد گیر داد که پاشو شما هم نانای کن

ریحانه مقاومت کرد و در همین حین تمام وقایعی که بر سر فلسطینی های بد بخت میومد برای ما زنده شد

هیچ کس نبود به ریحانه کمک کنه...هرچی جیغ و داد هم زد حقوق بشر کمکش نکرد

تا اینکه خودش پاشد...دختره که خیالش راحت شده بود رفت سراغ یه بدبخت دیگه که در همین حال ریحانه برای همیشه از صحنه ی روزگار محو شد( می دونستم یه نقشه ای کشیده)

زودی رفت در دورترین و شلوغ ترین نقطه ی مجلس همون جایی که خانوم های مسن نشسته بودن و تا آخر همون جا سنگر گرفت

بعدش چون آقای  داماد اومد و ما از دیدن عروس و داماد خسته شدیم (آخه همش چادر سرمون بود) رفتیم تا از توی بالکن خونه ی  دوست خالمینا به همراه دخترعموهای خالم و .... رقص محلی آقاها رو ببنیم

خیلی قشنگ بود من تا حالا رقص محلی اونجا رو ندیده بودم

جشن تموم نشده بود اما ما دیگه گنجایش نداشتیم برای همین برگشتیم خونه برای خواب

صبح جمعه --- روز عروسی

صبح دایی ام گفت که بادوم های باغ پدربزرگ رسیده برای همین باید بریم اونایی که نزدیک جاده است رو جمع کنیم بیاریم که ....

برای همین من و خاله و ریحانه و محمد رضا با هم رفتیم سراغ یکی از باغها و دایی هم رفت سراغ یه باغ دیگه

توی باغ ریحانه(چون ارتفاع دوست داره) و محمد رضا رو فرستادیم بالای درختا بزنن بادومها رو بریزن.(بیگاری کشیدن از بچه های مردم) چون خیلی زود به این نتیجه رسیدم که من استعداد ندارم اخه با چوب زدم به سر محمد رضا.

بعد از کلی بد بختی و جمع کردن بادومها از رو زمین حالا کسی نبود که این همه بادوم رو ببره به مقصد.

بیچاره خاله و ریحانه میشه گفت نزدیک به 50کیلو بادوم رو بلند کردن آوردن تا خونه...(.ماشین دست دایی جان بود... موبایل هم آنتن نمی داد)

توی اونجا رسمه که  ظهر عروسی میگیرن ، برای همین ما گفتیم باز خوبه به عروسی ومهمتر از اون به  ناهارش رسیدیم

ای دل غافل، دایی که برگشت گفت بچه ها بیخیال عروسی بدوید بریم یه ذره مونده اونا رو جمع کنیم و بیاریم( البته اینها فقط سهم ما بود ولی خیلی درخت بود)

ما هم ساده بودیم گول خوردیم و رفتیم ....بادوم و گردو جمع کردیم چایی صحرایی خوردیم....ریحانه کلی عکس گرفت....پاهامونو کردیم توی آب و ساعت شد 5 برای همین وقتی برگشتیم خونه فقط رسیدیم که رخت و لباسامونو جمع کنیم و برگردیم تهران

پ.ن.د(!): خیلی خلاصه شد این خاطره ام برای همین بی مزه شد.... پ. ن . د بعدی رو هم بخون

پ.ن.د(!!): توی ماشین ریحانه و خاله بیهوش شدن و تا دو روز از کمر درد داشتن می مردن(البته فیلم بود).... بعدی رو هم بخون

پ.ن.د(!!!): این یکی ازآخرین سفرهام با ریحانه بود( خدا بیامرزدش ــــ آخه رفتنیه).....  این پ. ن . د بعدی رو هم بخون، قول میدم، دیگه آخریشه

پ.ن.د(!!!!): پ. ن . د تموم شد دنبال بقیه اش نگرد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 22:39  توسط عرفانه